تبليغاتX
زنبیل تفکر

























زنبیل تفکر

همه چیز/ همه کس /همه جا

سفری در پیش است

 سوی سرسبزی ایمان

 سوی گم کرده هر انسان .

 آنجا که نبض خستگی پی آرامش خویش می گردد

هیچ نیست جز

                  امتداد بشریت

انعکاس هندسه خوبیها همه جایش پیچیده

پیچک مهر و محبت رفته تا عرش خدا بالا

رنگها رنگ می بازند در پیچش بیداری آگاهی

سفری در پیش است

سفری پر رویا  .



نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 18:7 توسط بهمنی| |

 

باز پندار غریبی مبهم

                          کوله باری همه سنگینی غم

پشت پنهان سکوتم را بشکست

                               سلب اندیشه مرغی کرد

کز نجابت همه جا می بالید

                        فرصتی نیست چه باید کرد ؟

وقت اندوه کجا باید رفت؟

                         وقت دیدار چه ها باید گفت؟

وای زنبیل شما ها خالی است!

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 14:58 توسط بهمنی| |

عاشورا. عشق . خون . شهادت .

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 14:13 توسط بهمنی| |

روی در روی خود اگر دمی بنشینی

خود در خود آن بینی که هستی

آنچه هستی خواهی بود تا زمانی که نخواهی چه باشی.

پس آنچه خواهی شد که می اندیشی.

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 15:18 توسط بهمنی| |

باران باریدن گرفت

و صدای بودن طبیعت باری دیگر ناله سرداد

خواب پاییزی درختان هم خواهد شکست

آخ که بوی خاک در باران چه سرمست می کند همه را.

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 10:58 توسط بهمنی| |

خستگی

تخمی است دیرین که در بطن زمین جا خوش کرده

ریشه دوانده همینطور رفته تا بیخش

 جوانه این تخم   ترک را بر پوست زمین نقاشی میکند

و حاصل این حیات خشکسالی است 

رنج است و سرابی

که بر  رملهای حسادت  چون سراب سیل می تازد

و رنگ خاک از خستگی به شوره زارغم بدل می شود.

زمین مادر خستگی ها خداقوتی دیگرباید....



نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 15:45 توسط بهمنی| |

این روزها را چه شده؟

چرا درهم و برهم است اینقدر زندگی؟

سردکان هر پارچه فروش

چارقد بهارگیر کرده

لب پرتگاه جدایی.

ناله  پاره شدن بند محبت

 گوشها را کر می کند.

عشقها درحوض شهوت و پول غلت می خورند.

اشکها برای سیرآب کردن گرگ طمع خرج می شوند.

حلقه های پیوند

رینگ دعوای عاشق و معشوق است.

پیراهن  سپید عشق با گرمی صفا گر نمی گیرد.

چقدر درهم و برهم است این زندگیها

سرم درد می گیرد.

میگرن بدگمانی میگیرم

وقتی اینهمه زندگی درهم و برهم می بینم.

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 1:46 توسط بهمنی| |

پای سفره سرشار بهار

                              جای

رنگ سبز صداقت خالی است

                                      آب نیست پشتوانه سیب

                                                                         اما

برگ نیلوفرها همچنان آبیست

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 8:29 توسط بهمنی| |

من هروقت فرصت کنم مینویسم ولی بیشتر اون زمانی مینویسم که دلتنگ باشم یا یه حادثه مهمی برام اتفاق افتاده باشه.

نوشتن شاید برای این باشه که کسی رو برای درد دل کردن پیدا نکنی بعش قلمو برمیداری برای دل خودت درد دل میکنی و هرچی دل تنگت میخواد مینویسی.

در هر حال بودن یا نبودن بین این آدمها اهمیت نداره مهم اونه که بدونی تو هستی و تو هستی.

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 23:58 توسط بهمنی| |

پریده از رخش رنگ بهار

و شور و نشاط از سرش سر خورده

آری آرام درامتداد خط زندگی قدم می نهند پاییز

می گیرد گلوی سرسبزی را

و می چکاند اکسیر زرد بربطن گل

گل به زردی گِل رنگ می بازد

و دیری نخواهد گذشت که زیر کفن زمستان خواهد مرد

هوش از سرش پریده  ، سفیدی در راه است.

 

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 23:46 توسط بهمنی| |